تبليغاتX
اینجا چراغی روشن است.
من نوازشها را می فهمم نبض یک لحظه رها بودن را وتمامیت تنهایی خود را در باد
با همه بی سر سامانیم

                                     باز به دنبال پریشانیمویراننشدنی

طاقت فرسودگیم هیچ نیست

                                                 در پی ویران شدنی انی ام

آمده ام تا تو نگاهم کنی

                                            تشنه آن لحظه طوفانیم

آمده ام با عطش سالها

                                      تا تو کمی عشق  بنو شانیم

حرف بزن حرف بزن ابر مرا باز کن

                                            دیر زمانیست که بارانیم

حرف بزن حرف بزن خوب من

                                               تشنه یک صحبت طولانیم

ها! به کجا می بریم خوب من

                                           ها! نکشانی به پریشانیم

                                       

 

                                                                             

                       

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:47  توسط مهتاب  | 

 

از عمر من انچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای 

 

خدا گفت:زمين سردش است.چه كسي ميتواندزمين را گرم كند؟

ليلي گفت:من.

خدا شعله اي به او داد.ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.سينه اش آتش گرفت.خدا هم لبخند زد. ليلي هم.

خدا گفت شعله را خرج كن.زمينم را به آتش بكش .ليلي خودش را به اتش گشيد. خدا سوختنش را تماشا كرد.ليلي گر گر مي گرفت خدا حظ ميكرئ.

ليلي ميترسيد. آتش اش تمام شود.ليلي چيزي از خدا خواست خدا اجابت كرد. مجنون هيزم اتش ليلي شد.

آتش زبانه كشيد. آتش ماند زمين خدا گرم شد

خدا گفت:اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود

خدا گفت:ليلي يك ماجراست،ماجرايي آكنده از من.ماجرايي كه بايد بسازيش.

 

شيطان گفت:تنهايك اتفاق است.بنشين تا بيفتد.

 

آنان كه حرف شيطان را باور كردند،نشستندوليلي هيچ وقت اتفاق نيفتاد.

 

مجنون اما بلند شد،رفت تا ليلي را بسازد.

 

خدا گفت ليلي درد است. دردزادني نو. تولدي به دست خويشتن.

 

شيطان گفت:ليلي آسودگي است خيالي خوش.

 

خدا گفت ليلي رفتن است. عبور بايد است و رد شدن.

 

شيطان گفت:ماندن استفرو رفتن در خود.

 

خدا گفت ليلي جستجو است. ليلي نرسيدن لست و بخشيدن

 

شيطان گفت:خواستن است. گرفتن . تملك.

 

خدا گفت ليلي سخت است دير است و دور از دست

 

شيطان گفت:ساده است. همين جايي و دم دست

 

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.

 

ليلي هاي نزديك لحظه اي.

 

خدا گفت ليلي زندگي است. زيستني است از نوع ديگر.

 

ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود.

مجنونُ زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:37  توسط مهتاب  | 

زندانی باور

اعتقادات بسیار عمیقتان ،باور های مرکزی اساس شخصیت شما می باشند.اساس شخصیت شما را باور های مرکزی تثبیت شده ای تشکیل می دهند. این باور هاهستند که شما را به عنوان فردی ارزشمند یا بی ارزش ،با کفایت یا بی کفایت، قوی یا ضعیف،دوست داشتنی یا حقیر فردی مستقل یا وابسته، متعلق یا مطرود،قابل اعتماد یا مشکوک و... توصیف میکنند و به شما تلقین میکنند که آیا دنیا با شما عادلانه رفتار نموده یا قربانی شرایط زندگیتان شده اید

 انسانها تو سط باور های منفی و محدود کننده ای که در باره خود و زندگی شان دارند،زندانی می شوند.آنان خود را با میله های اعتقاداتشانمحصور می کنند:"آن کار را نکن،خطر ناک... او نمی داند که من وجود دارم.... من در نظر او هیچم ... عشق هر گز نمی تواند استمرار داشته باشد... بهتر است خودمان را گرفتارآن نکنیم.... بهتراست ساکت بمانم، عقیده من اهمیتی ندارد... بهتر است به این کار  بچسبم.."

باید بکوشید تا بتدریج و به آرامی باور هایتان را  تغییر دهید، آنها را را کنار بگذارید و کم کم فضا و آسایش زندان خودتان را افزایش دهید.شما می توانید با پشتکار ، باورهایتان را تا جایی تغییر دهید که باور های جدید در وازه هایی را به سوی یک زندگی آزادتر و رضایتمندانه تر برایتان باز کنید.

 سال جدید فرصت خوبی است برای تغییر باور های مرکزی مخرب بیایید آنها را شناسایی و درجهت تغییر انها تلاش کنیم.

 منبع:زندانیان باور ماتیو مک کی/پاتریک فانینگ

ترجمه:زهرا اندوز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:39  توسط مهتاب  | 

دیروزشیطان را دیدیم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود فریب میفروخت.مردم دورش

 جمع شده  بودند.هیاهو میکردندوهول میزند و بیشتر میخواستند.توی بساطش همه

 چیزبود:غرور،حرص ،دروغ ،خیانت وجاه طلبی و..هر کس چیزی میخرید و در عوض چیزی میداد.

 بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادندو بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگرآزادگی شان را.

 شیطان میخندید و بوی دهانش بوی گند جهنم را میداد. حالم را به هم زد. دلم میخواست همه  نفرتم را توی صورتش تف بکنم.انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت :من که کاری به کسی ندارم.فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم وآرام نجوا میکنم .نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.

  میبینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

 جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با همه این ها فرق  داری. تو زیرکی و مومن، زیرکی و ایمان آدم رانجات میدهد اینها ساده اندو گرسنه. به  جای هر چیز فریب میخرند.

 از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

 ساعت ها کنار بساطش نشستم وتااینکه چشمم به جعبه ای  عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور

 از چشم شیطان!آن را توی جیبم گذاشتم  با خودم گفتم:بگذار یه بار هم که شده کسی،چیزی از شیطان بدزدد.

 بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

 به خانه امدم و در جعبه عبادت راباز کردم .توی آن چیزی نبود جز غرور. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاقم ریخت. فریب خورده بودم،فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را در بساط شیطان جاگذاشته ام.تمام راه را دویدم.تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا  کردم.  میخواستم یقه نامردش را بگیرم

 و عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم ،شیطان اما نبود.آن وقتنشتم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. تا بی دلیم را با خود ببرم که  صدایی

 شنیدم،صدای قلبم را. و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین رابوسیدم. به  شکرانه قلبی که پیدا شده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:49  توسط مهتاب  | 

قانون معدن طلا

در يك معدن طلا، شمشه ها در قفسه ها چيده نشده ا ند رگه هاي طلا مخلوط با ساير سنگها و مواد پنهان هستند.چشم تيز بين و طلا شناس ، براي تشخيص اين رگه ها لازم است و سپس مرحله ي "فرا وري" ضروري است كه طلا از ساير مواد جدا شود.

در زندگي هم فرصت هاي طلايي همچون رگه هاي طلا در لابه لاي سنگها و كاني هاي ديگر فرو خفته اند. گاهي فرصت طلايي امروز زندگي شما،فرصت آموختن مهارتي است كه زماني نه چندان دور،به كار مي آيد كه تغييرات عمده در زندگي مي دهد .گاهي فرصت طلايي امروز،آشنايي با كسي است كه راههاي جديد كسب در آمد يا صرفه جويي را به ما مي آموزد و گاهي فرصت فرصت طلايي امروز ،يك آگهي در روزنامه است كه مسيري تازه براي فعاليت را به ما معرفي مي كند. همانطور كه براي كشف طلا نياز به تيز حسي داريم براي كشف فرصت هاي طلايي هم نياز به تيز حسي داريم

تيز حسي يعني هر چيز را چنان نگاه كنيم ،چنان گوش كنيم،چنان لمس كنيم ، چنان بو بكشيم كه انگار معمايي جذاب را حل مي كنيم يا فرصت پنهاني را در آن جستجو مي كنيم، كنجكاو، بااشتياق و همچون يك "كاشف"

قانون كفش نو

هر كفش نويي در ابتدا پاي شما را مي زند.چون كفش قبلي قالب پاي شما شده و به آن عادت كرده ايد و در مقايسه با آن كفش جديد هنوز قالب پايتان نيست. اگر قرار باشد به پوشيدن كفش قبلي ادامه بدهيد و فقط كفش نو را هفته اي يكبار به پا كنيد،تا يك سال بعد هم اين كفش پاي شما را خواهد زد براي اينكه كفش نو هم مثل كفش قبلي قالب پاي شما شود لازم است به طور مداوم از آن استفاده كنيد. چندان طول نخواهد كشيد كه قالب پايتان خواهد بود و شما اصلا متوجه آن نخواهيد شد.

علت عدم موفقيت خيلي از مردم در تغييرات اين است كه ، آنها به اين" استمرار و تداوم" خود را پايبند نمي كنند.

قانون قرمه سبزي

اگر بخواهيد امروز ظهر نيمرو بخوريد ظرف چند دقيقه با شكستن 2-3 تخم مرغ در يك تابه داغ كه روغن در آن جلز ولز مي كند صاحب غذا خواهيد بود. اما اگر بخواهيد قرمه سبزي بخوريد لازم است براي آن قبلا چيز هايي را فراهم كنيد:لوبيا-سبزي-پيازو.....

و لازم است اين چيزها را آماده كنيد:سبزي پاك كردن ،شستن،خورد كردن و.........كارها را ترتيب بندي كنيد:اگر اول سبزي را در قابلمه بريزيد و بعدا گوشت را ، سبزي شما خواهد سوخت در حالي كه گوشت خام مي ماند. در اين كار بايد جزييات را مد نظر داشته باشيد مثلا كافي است به جاي لوبيا نخود بريزيد ديگر قرمه سبزي نخواهيد داشت وبعد از اين كار ها مجموعه ي شما نياز به زمان دارد.غذا بايد جا بيفتد و اگر زودتر از زمان لازم غذا را برداريد يك قرمه سبزي خوشرنگ،جا افتاده و پر لعاب نخواهيد داشت.{آموزش طبخ قرمه سبزي هم ديديد ها}

پس اگر حوصله گرد آوري، آماده سازي،الويت بندي ، توجه به جزييات،زمان جا افتادن غذا را نداريد از قرمه سبزي صرف نظر كنيد و از نيمرو لذت ببريد

آدمهاي زيادي در دنيا مايلند به موفقيت هاي بزرگ دست يابند اما حاضر نيستند مراحل و شرايط كار را بپذيرند. موفقيت بدون شرايط غير ممكن است

زندگي در يك ايستگاه توقف نمي كند،زندگي يك سفر است كه هر روز در آن با موقعيت هاي جديدي مواجه مي شويم قواعد بازي ثابت است مهم اين است كه قواعد را خوب ياد بگيريم آن وقت از تغييرات نميترسيم.

منبع:كتاب من اين سرنوشت را نمي خواهم
نويسنده: محمد رضا گلزايي

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:39  توسط مهتاب  | 

 

من لبانم را با اتش مقدس عشق،تطهیر کردم تا شاید از عشق

بگویم.اما هنگامی که دهان باز کردم تا چیزی بگویم، خود را خاموش یافتم.

چیزی که نام آن را عشق نهاده ایم چیست؟

به من بگو این راز مخفی که در ورا زمان پنهان است چیست که در

پشت نمود آن در کمین است ،اما هنوز در قلب بودن ،لانه می سازد.

این فکر نامحدود چیست که معلول هر علتی را همانطور سبب

 می شود که علت هر معلولی را؟

به من بگویید ای مردمان،اگر زندگی،جانتان را با نوک انگشتان

بنوازد، چه کسی از شما از خواب زندگی بیدار نخواهد شد؟

اگر دختری که قلب شما را تسخیر کرده است،شما را بخواند چه

 کسی از شما، پدر تان،مادرتان یا خانه رافرو نمی گذارد؟

دیروز بر دروازه معبد ایستادم و از رهگذران در باره رموز و آداب عشق پرسیدم .

مرد میانسال می گذشت.چهره ای بی رمق وغمگین داشت.آهی

 کشید و گفت:عشق میراثی است از اولین انسان که استحکام و توانایی را ضعیف ساخته است.

جوان تنومند و ورزیده می گذشت با صدایی آهنگین پاسخ داد:

عشق ثباتی است که به بودن افزوده گردیده تا اکنونم را به نسلهای گذشته و آینده پیوند دهد.

دختری که گونه های سرخی داشت،می گذشت .لبخندی زد و گفت"

عشق چشمه ای است که روح عروسان را چنان آبیاری می کند تا

به روحی عظیم بدل شوند و آنان را با نیایش تا سر حد ستارگان

شب بالا می برد تا قبل از طلوع خورشید،ترا نه ای از ستایش و

 پر ستش سر دهند

 مردی می گذشت لباسی تیره رنگ به تن داشت، با محاسنی بلند،ابرو در هم کشید و گفت:

عشق جهانی است که مانع دید است،در عنفوان جوانی آغاز می شود وبا پایانش پا یان می یابد.

کودک پنج سا له می گذشت. لبخندم را پاسخ داد و گفت:

عشق یعنی پدرم، عشق یعنی مادرم،فقط پدر و مادرم هستند که عشق را می شناسند.

روز به پایان رسید. کسانی که از معبد می گذشتند هر یک به زبان

 

 خو یش تعبیری از عشق داشتند که آمالشان را آشکار می کرد و بیانگر یکی از رموز زندگی بود.

عصر هنگام که عبور رهگذران خاموش شد، صدایی از معبد به گوشم رسید:

عشق دو تصنیف دارد:نیمی صبر و نیمی تند خویی.نیمی از عشق آتش است.

در آن هنگام وارد معبد شدم،با صداقت و در سکوت زانو زدم و به عبادت پرداختم:

خداوندا،مراطعام شعله ها گردان. بار الهی، مرا در آتش مقدس،بسوزان.آمین.

"جبران خلیل جبران"

من یاد گرفتم که عاشق زندگی بشم. عاشق خا نوادم عاشق کارم. عاشق درس خوندن .

عاشق همه چیزایی که دور برم هستند بیشتر از این که سعی کنم دنیا را عوض کنم سعی می کنم به دنیا قشنگ نگاه کنم کا ر سا ده ای نیست ولی شاید یکی از راههایی است که زندگی را راحت تر می کنه به دور برم نگاه می کنم همه گرفتاری دارند ولی قبول کنید که تا آخر دنیا چیزی برای غصه خوردن وجود دارد  همه مشکلات که حل نمی شه یا شاید به این زودی حل نشه.

فکر کنید اینجا در همون معبد من از شما می پرسم تعبیر شما از عشق چیه ؟

باید که عشق ورزید

باید که زندگی کرد

باید که مهربان بود زیرا که زنده ماندن

هر لحظه احتمالیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:19  توسط مهتاب  | 

پشت اين پنجره چيزي نيست جز هيچ بزرگ

 

سلام، دارم روزگارم را مرور مي كنم از وقتي پا به دنياي شگفت انگيز چت و وبلاگ گذاشتم

 اولش اين طوري شروع شد يه مدتي بود تازه كلاسهاي دانشگاه تمام شده بود ساعت كارم هم به علت فصل كاري كم شده بود

و من كه ياد گرفته بودم خودم را مشغول كنم تا يادم بره كه .....

دچار يه جور خلا شده بودم قبلا هم پيش آمده بود ولي يه كلاس جديد يه كار جديد درستش مي كرد نمي دونم شايد اگر كمي صبر مي كردم بازم يه چيز جديد ديگر پيدا مي كردم نمي دونم كلاس طراحي، خط، مديتيشن ،زبان ...من تو همه كلاسها يه سري كشيدم من با اينترنت آشنا بودم خيلي وقت پيش. ولي مسنجر و وب لاگ گردي نه از طريق يكي از دوستام خيلي كلي با وب لاگ آشنا شدم و خوب يه كو چولو دست به قلمي دارم و عاشق ادبياتم اين شد كه جذب شدم خوشم اومد وچه ناشيانه، شدم وب لاگ نويس. از خود بچه هاي وبلاگ ياد گرفتم .مثل بچه اي كه تازه داره راه مي افته. چه قدر ناشي بازي در آوردم، چه قدر كفر مربيان گرا مي را در آوردم.(اينجا ازشون تشكر مي كنم هر چند كه هنوز هم چيز زيادي نمي دونم)فكر كنم اولين مطلبم را وقتي نوشتم كه يكي از پسر هاي كلاس   تو كلاس در مورد دختري حرف زد كه مدتهاست دوسش داره ولي به علت تفاوتهاي شديد فرهنگي و مذهبي خانواه اش را ضي نيستند.  استادمون يه سري

را هنمايي هاي كلي، از اين حرفا كه همه عاقلا مي زنند، بهش زد .البته ااين استادمون را همگي خيلي قبول داريم ولي بر مسند عقل نشستن و سخنان حكيمانه زدن به همچين آدمي نمي دونم... من دلم مي خواست بهش بگم دلت را به دريا بزن حتي اگر غرق بشي بهتر از يه عمر با حسرت كنار آب بودنه. اين بود كه نوشتم اينجا والبته روز آخر كه خداحافظي مي كرديم بهش گفتم كه وب لا گم را بخونه.

با آدمهاي تاز هاي آشنا شدم  من به خاطر موقعيت كاريم و ماهيت شغلم هر روز با آدمهاي تاز هاي آشنا مي شوم ولي اينجا متفاوت بود همون آدمها بودند ولي يا بدون  نقاب يا كاملا بر عكس يعني يا اوني كه دوست دارند باشند يا اوني كه واقعا هستند بدون سانسور. من هميشه عاشق چيزهاي متفاوتم اين شد كه جذب شدم باور كنيد يه مدت به طور پيگير شدم مشاور چتي، درست و تخصصي نيست ولي شدم ديگه.

سعي كردم از خودم دور نشوم با همان اصول كه بهش معتقد بودم اين كه مواظب باشم كسي را اذيت نكم به آدمها و احساسشون احترام بزارم و....

يادم اولين بار كه مي خواستم بروم تو چت يكي از دوستام از بچه هاب وب لا گ نويس  كه برام خيلي قابل احترامه گفت نرو،  اونجا اغلب جاي ادمهاي درستي نيست. از روي تجربه مي گفت. ولي من كنجكاو تر از اين بودم كه گوش كنم و رفتم خوب اولش چيز خاصي نبود من بودم با ادمها زيادي كه مي تونستم انتخاب كنم كه با هاشون حرف بزنم يا نه (با اون اعتقاد كلي كه من دارم در مورد اين كه ادم خوب يا بد نه بلكه ادم اين طوري يا اون طوري. و تو مي تواني انتخاب كني كه اين ادم اين طوري را دوست داري يا نه بدون تلاش براي عوض كردنش با احترام به اعتقاداتي كه داره چيزهايي كه درست و غلط مي دونه.) ولي كم كم ديدم دارم عادت مي كنم وابسته مي شوم  و از خيلي چيزهاي مهم زندگيم دارم غافل مي شوم كار پايان نامه راكد .ديگه  حوصله زيادي تو كارم نداشتم و..  با شروع شدند مهر و باز شدند مدارس خود بخود ديگه نمي تونستم با همين شدت ادامه بدهم. دارم خودم را جمع و جور مي كنم الان نگاه مي كنم به چند ماه قبل مي بينم ناراحت نيستم تجر به اي بود و من خيلي چيزها ياد گرفتم. البته بي ضرر هم نبود خوب اين رسم دنياست هر به دست آ وردني  لازمه از دست دادنيست. يادم مي ياد اون دوره اي كه داشتم كودكي ام را زير رو مي كردم تو وب لا گ مثل ادمهاي مسخ شده بودم چه قدر آشفته و چه چيزهايي از خودم كشف كردم شايد اگر اين انگيزه نبود هيچ وقت نمي نوشتمشون و نمي فهميد مشون. وقتي دلم مي گرفت وقتي  با چيز جالبي برخورد مي كردم و... و باز خورد بقيه چه جالب بود و گاه كمك كننده

خدايا كمكم كن هنوز همون ادم باشم كه آدمها را دوست داره و از ناراحت شدنشون قلبش فشرده مي شود با همون شدت مي دونم. كه اين مدت در من بدون تاثير نبوده ولي فكر مي كنم هنوز به اصول خودم معتقدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 15:4  توسط مهتاب  | 

 

 

اين روزها يه حال خاصي دارم يه جور آشفتگي ، گيجي، گرفتگي، من يه اصطلاح خاصي دارم براي اين حالت بهش مي گويم:

/ قلب در دهان / يه حالت خاصي كه فكر مي كني قلبت تو دهانت هست، نه مي توني قورتش بدي نه مي توني تفش كني .

 

گه باز اين دو حالت داره اگر دلت بخواد قورتش بدي باز اين حالت بهتره اما اگر دلت بخواد تفش كني

 علا مت خطره

 

من دلم مي خواد تفش كنم كاش مي شد

 

البته من  به مردن فكر نمي كنم چون به نظر من زندگي هر چه قدر هم سخت باشه رنج آور باشه باز از مردن بهتره دلم مي خواد رها بشم از هر چيز آزار دهنده اي كه تو قلبم هست، اين روزا خيلي تراكمشون زياد شد ه تراكم چيزهاي كه هست و كاش نبود .

 

خوب مي خوام به خودم انگيزه بدهم بزار ببينم چند تا كار نصفه هست كه دلم مي خواد كا ملشون كنم  ... نه خيلي زيادند بيشتر گيجم  مي كنه

 

خوب چند تا ادم هستند كه تو دلت مي خواد  ا حساست را بهشون بگي اما نگفتي بگي كه كه برات مهمند  يا بر عكس... نه خيلي   زيادند قلبم را فشرده تر مي كنه

 

خوب بزار راحت ترش كنم چند تا فيلم هست كه دوست داري ببيني ولي هنوز نديدي خوب  5 يا 6 تا شايدم ....آهان خوب اين جمعه مي روم يكيشون را ببينم تنها، نه با يكي از اون آدمها، خوبه، حالت بهتر شد. نه ولي

 حد اقل تا آخر هفته گاهي بهش فكر مي كنم......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 20:19  توسط مهتاب  | 

دلش مي‌خواست...

دلش مسجدي مي‌خواست با گنبدي فيروزه‌اي و مناره‌اي نه خيلي بلند و پيرمردي كه هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن الله اكبر بگويد دلش يك حوض كوچك لاجوردي مي‌خواست و شبستاني  كه گوشه‌ گوشه‌اش مهر و تسبيح و چادر نماز است. دلش هواي محل‌اي قديمي را كرده بود با پيرزن‌هاي ساده و مهربان كه منتظر غروبند و بي‌تاب حي‌‌ّ‌الصلوة . اما محله‌شان مسجد نداشت. فرشته‌ها كه آرزوي قشنگش را مي‌ديدند به او گفتند حالا كه مسجدي نيست،‌ خودت مسجدي بساز. او خنديد و گفت: چه مَحال زيبايي، اما من كه چيزي ندارم نه زميني دارم و نه تواني و نه ساختن بلدم.

فرشته‌ها گفتند: اين مسجد از جنس ديگري است، مصالحش را تو فراهم كن. ما مسجدت را مي‌سازيم اما او تنها آهي كشيد. نمي‌دانست كه هر بار كه آهي مي‌كشد، هر بار كه دعايي مي‌كند هر بار كه خدا را زمزمه مي‌كند، هر بار كه قطره اشكي از گوشه‌ي چشمش مي‌چكد آجري بر آجري گذاشته مي‌شود، آجر همان مسجدي كه او آرزويش را داشت و چنين شد كه آرام آرام، با كلمه با ذكر با عشق، با دعا و با راز و نياز و با تكه‌هاي دل و پاره‌هاي روح مسجدي بنا شد از نور و از شعور. مسجدي كه مناره‌اش، دعايي بود و هر كاشي آبي اش قطره اشكي. او مسجدي ساخت، سيّال و با شكوه و نا پيدا . چونان عشق و هر جا كه مي‌رفت، مسجدش با او بود، پس خانه مسجدي شد و كوچه مسجدي و شهر مسجدي.

آدم ها همه معمارند. معمار مسجد خويش. نقشه‌ي اين بنا را خدا كشيده است. مسجدت را بنا كن، پيش از آن كه آخرين اذان را بگويند.

 

 

مي‌شود سر گذاشت روي شانه‌اش

فكر كن از ديوارها خسته شده‌باشي، از اين كه مدام سرت مي‌خورد به محدوده‌هاي تنگ خودت، به ديوارهايي كه گاهي خشت‌هايش را خودت آورده‌اي.

فكر كن دلت هواي آزادي كرده باشد، ‌نه آن آزادي كه فقط مجسمه‌اي است و به درد سخنراني شعار و بيانيّه مي‌خورد. يك جور آزادي بي حد و حصر، كه بتواني دست‌هات را از دو طرف بازِ باز كني، سرت را بگيري بالاي بالا و با هيچ سقفي تصادم نكني. پاهات در بي وزني و روي سيّالي قرار بگيرند نه زمين سخت و غير قابل گذر. رهاي رها. نه اصلا به يك چيز ديگر فكر كن.

فكر كن دلت از رنگها گرفته باشد، از رياها، تظاهرها، چهره‌هاي پشت رنگها. دلت بي‌رنگي بخواهد، فضاي شفاف سفيد يا بي رنگ،

فكر كن يك حال غير منطقي بهت دست داده باشد كه هر استدلالي حوصله‌ات را سر ببرد. دلت بخواهد مثل بچّه‌ها پاتو بزني زمين و داد بزني كه من «اينو» مي‌خوام. و منظورت از «اين» خدايي باشد كه همين نزديكي است. يكدفعه ميانه‌ات با خداي دور استدلاليون بهم خورده باشد.

آنها كه به تو ميگويند: «عزيزم! ببين! همان طور كه اين پنكه كار مي‌كند،‌يعني نيرويي هست كه اين پرّه‌ها را مي‌چرخاند پس ببين جهان به اين بزرگي ... پس حتما خدايي...»

فكر كن يك جورهايي حوصله‌‌ات از اين حرفها سر رفته باشد. دلت بخواهد لمسش كني. مثل بچه‌هايي كه دوست دارند. برق توي سيم را هم تجربه كنند. دلت هواي خدايي را كرده باشد كه مي‌شود سرگذاشت روي شانه‌اش و غربت سالهاي هبوط را گريست.

خدايي كه بشود چنگ زد به لباسش و التماس كرد. خدايي كه بغل باز مي‌كند تا در آغوشت بگيرد. حتي صدايت مي‌كند: «سارعو الي مغفرة من ربّكم...» خدايي كه مي‌شود دورش چرخيد و مثل چوپان داستان موسي و شبان بهش گفت: «الهي دورت بگردم»

بابا زور كه نيست! من الان يك جوري‌‌ام كه دلم نمي‌خواهد خدايم پشت سلسه‌ي علّت و معلولها،‌ته يك رشته‌ي دور و دراز ايستاده باشد. مي‌خواهم همين كنار باشد. دم دست.

نميخواهم ‌اول به يك عالمه كهكشان، منظومه و آسمان فكر كنم و بعد نتيجه بگيرم كه او بالاي سر همه‌شان ايستاده خدا به آن دوري براي استدلال خوب است. من الان تو حال ضد استدلالم. خوب حالا همه‌ي اين‌ها را فكر كردي. حلا فكر كن خدا روي زمين خانه دارد.

خدا روي زمين خانه دارد و خانه‌اش از جنس ديوا رنيست. از جنس فضاي باز است. بيت عتيق، سرزمين آزادي. تجربه‌ي نوعي رهايي كه هيچ وقت نداشته‌اي. حتي رهايي از خودت.

خدا ريو زمين خانه دارد . يك خنا‌ي ساده مكعبي . با هندسه‌اي ساده و عجيب.

مي‌شود سر گذاشت روي شانه‌هاي سنگي آن

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:29  توسط مهتاب  | 

هر چه مي نوشمت تشنه ترم اي عطش آور ترين آب.اي تلخ ترين شيريني، اي سبك ترين سنگيني،تو غم ناكترين شادي زند گي ام هستي تو شادي بخش ترين اندوه هستي ام هستي . اي اتفاق ساده پيچيده چرا نمي سوزاني  اي سرد ترين شعله هستي، اي پرسنگين رها شده از گم نام ترين پرنده مهاجر 

 

شهر پرنده ها كجاست؟

 

من سحر نم دانم من فقط رو حم را كه بزرگ بود و سنگين بود  گستراندم.

من سحر نمي دانم.گفتي زمستان شده اي و من دلم به حالت سوخت،پس روحم را كه بزرگ بود و سنگين بود مثل چادري روي تو كشيدم و ذكر عشق خواندم تا تو سوختي. من سحر نمي دانم نفسهايت به شماره افتاده بودو روح من با نفس تو مي تپيد. گفتم دوستت دارم وتو ديگر نفس نكشيدي و روح من از تپش ايستاد. گفتم نكند تو را كشته باشم؟نكند من مرده باشم پس روحم را از روي تو بر چيدم اما تو نبودي غيب شده بودي.گفتم كه سحر نمي دانم.

 

منبع :كتاب روي ماه خدا را ببوس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:5  توسط مهتاب  | 

من خواب ديدم كه كسي مي ايد،من خواب يك ستاره قرمز ديدم،و پلك چشم ام هي مي پرد،وكفش هايم هي جفت

 

 ميشوند، وكور شوم،اگر دروغ بگويم،كسي مي آيد،كسي ديگر ،كسي بهتر، كسي كه بايد باشد و قدش از درختهاي

 

خانه معمار هم بلند تر است، و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر واسمش آن چنان كه مادر، در اول

 

 نماز و در آخر نماز صداش مي كند يا قاضي الحاجات است،و مي تواند تمام حرفهاي سخت كتاب كلاس سوم را

 

 باچشم بسته بخواند، من پله هاي پشت بام را جارو كردم،و شيشه هاي پنجره را شستم،كسي مي آيد و شربت سياه

 

 سرفه را قسمت مي كند، و نمره مريض خانه را قسمت مي كند ، و سهم ما را مي دهد،  من خواب ديده ام.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:3  توسط مهتاب  | 

مكالمه تلفني با خدا

 

دو وچهار،چهار و سه،چهار....منزل خداست الو سلام؟اين منم

 

 مزاحمي كه آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 

ولي هنوز پشت خظ، در انتظار يك صداست شما كه گفته ايد پاسخ

 

 سلام واجب است به ما كه مي رسد حساب بند ه هايتان جداست

 

 الو/ دوباره قطع ووصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است ، يا كه

 

 عيب سيم هاست چرا صدايتان نمي رسد؟ كمي بلند تر صداي من چه

 

 طور، خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي،برات

 

 درددل كنم شنيده ام كه گريه بر تمام درد ها شفاست دل مرا به

 

 سوي خود بخوان كه تا سبك شوم پناهگاه اين دل شكسته خانه

 

 شماست خدا؟ مرا بخش ،باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم

 

، دوباره تا خدا خداست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط مهتاب  | 

زندگي ارزش آن را ندارد تا درباره هر چيزي جروبحث كرد. هر از چند گاهي اشتباه كردن جزيي از شرايط انساني مي باشد

 

از روحتان بپرسيد كه او تمايل به انجام چه كاري دارد. هنگامي كه روح انسان مطابق و موافق با آرزوها و خواسته هايش همراهي مي كند.در آن موقع خداوند از آدمي خشتود و راضي مي گردد.

 

 

 

عشق صبور مي باشد

 

اين رفتار عادي عشق است،يعني باآرامش منتظر مي ماند،بدون شتاب ،چرا كه در هر لحظه خاصي امكان آن وجود دارد تا ظهور يابد

آماده است تا كار خود رادر سر ساعت معين انجام دهد، اما باخونسردي وفروتني در انتظار مي ماند.

عشق متين مي باشد همه چيز را تحمل مي كند.

همه جيز را باور دارد.

در انتظار همه چيز مي باشد.

براي آنكه عشق قادر به درك كردن مي باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:25  توسط مهتاب  | 

خوش شانسي

 

 

برندگانبيشتر از بازندگان ريسك مي كنند وبه همين خاطر است كه بيشتر مي برند در واقع برندگان بيشتر

مي بازند اما آنها آنقدر بازي مي كنند كه بر تعداد بردهايشان افزوده مي شود و ما هميشه آنها را به خاطر

بردهايشان به ياد مي آوريم نه به خاطر شكستهايشان.

ما اديسون را به خاطر لامپ برقي كه درست عمل كرد به ياد مي آوريم نه به خاطر آن هزاران لامپ ديگري

كه درست عمل نكرد

 

كشاورزي اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه استفاده مي كرد يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد همسايه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بد شا نسي به همدردي با او پرداختند

كشاورز به آنها گفت: شايداين بد شانسي باشد شايد خوش شانسي فقط خدا مي داند

يك هفته بعد اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها بر گشت اين بار مردم دهكده به اواين بابت خوش شانسي تبريك گفتند. كشاورز گفت:شايد اين خوش شانسي باشد شايد بد شانسي فقط خدا مي داند

فردا آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي به زمين افتاد و پايش شكست اين بار وقتي همسا يه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند به او گفتند كه چه آدم بد شانسي است كشاورز به آنها جواب داد شايد اين بد شانسي باشد شايد خوش شانسي فقط خدا مي داند.چند روز بعد سر بازان ارتش به د هكده آمدند

 و همه جوانان را براي خدمت به جنگ باخود بردند به جز پسر كشا ورز اين بار مردم با خود گفتند شايد اين خوش شانسي باشد شايد هم بد شانسي فقط خدا مي داند...........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:9  توسط مهتاب  | 

يه خاطره در جهت ايجاد استقلال ودلبستگي ايمن

 

همين پنج شنبه تو كلاسمون يه كلا سي كه خيلي دوسش دارم استادمون در مورد اينكه چه طور مي شود وابستگي را كم كرد وبه استقلال رسيد صحبت مي كرد در واقع موضوع ايجاد وابستگي ايمن بود كه بحثش مفصل وجالبه.

شايد توي يه پست در موردش گفتم در واقع موضوع اين كه چرا آسيب پذيري در جدايي ها اينقدر زياد است.

استادمون گفتند كه بايد ياد بگيريم از تنهايي هم لذت ببريم وهر چه خودمون را بيشتر باور كنبم به استقلال بيشتري مي رسيم. گفتند كه ياد بگيريم تنهايي از قدم زدن لذت ببريم به پارك بريم ودرست به اطرافمون نگاه كنيم از نگاه كردن با دقت به جزعيات يه گل لذت ببريم. به تنهايي غذا بخوريم و اون را مزه مزه كنيم به غذا توجه كنيم اون را خوب به چشيم و ......

خلاصه من حسابي تحت تاثير قرار گرفتم وتصميم گرفتم حتما اين را تجربه كنم كلاس ما كنار پارك ساعي برگزار مي شود من  2 ساعت فرصت داشتم معمولا بعد از كلاس با دوستم بر مي گشتم اما اون روز به دوستم گفتم من امروز  كار دارم تو برو .

تصميم گرفتم مثل يك شاگرد خوب توصيه استاد را اجرا كنم. پيش به سوي عدم وابستگي. رفتم پارك تنهايي. سعي كردم بي خيال و فارغ از هر دقدقه اي فقط در حال باشم. وبا لذت به صداي برگها و...توجه كنم و اصلا به نگاهاي خيره وكنجكاو ديگران توجه نكنم دنبال يك صندلي براي نشستن شاعرانه خودم مي گشتم خيلي دقت كردم كه كسي دور برم نباشه وخوب بعد از تفحص فراوان ...بابا اين جا همه دوتايي بودند. من يك كم تابلو شده بودم اما بي خيال....خلاصه نشستم و يك گربه هم در مقابل بنده{منم كه از گربه يك كوچولو مي ترسم....)

اما توجه نكردم من مي خواستم از تنها بودن لذت ببرم  داشتم تمركز مي كردم نفس عميق نفس عميق....

يك گروه از دانشجو.يان محترم درست روبه روي بنده جلوس فرمودند و بساط چيبس وپفك و....بحث و مناظره...به به چه خلوت شاعرانه اي تصميم گرفتم بروم يه چيزي بخورم و از تنها غذا خوردن لذت ببرم

همه چيز خوب بود يه جاي تميز و خلوت ok يه ساندويچ و... وتمركز بر روي غذا سعي كردم فقط در لحظه باشم  خوب بود تقريبا ..وبعد آمدم خانه نمي دونم چرا سرم درد مي كرد يك چايي خوردم فايده نداشت يك قرص وسعي كردم بخوابم ولي نمي شد ببخشيد حالت تهوع سر دردو.... مسموم شده بودم عجب روز شاعرانه اي پيش به سوي عدم وابستگي .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 5:12  توسط مهتاب  | 

نسل آدم خويش را از ياد برد

 

پرده حجب وحيا را باد برد

 

اي آفتاب ، اي آفتاب، اي آفتاب

 

 

تيرگي ها كشت آدم را بتاب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 9:55  توسط مهتاب  | 

جريان بازي شطرنج وتخته نرد، را شنيديد خيلي جالبه توي كلاس استادمون تعريف كرد

 

زمان بزرگ مهر هندي ها بازي شطرنج را درست مي كنند و مي آيند ايران .مرتب برنده مي شدند. بزرگ مهر مي ببيند اينطوري كه نمي شه با زي تخته نرد را درست مي كنند مي دونيد كه در بازي تخته نرد، اساس بازي انداختن تاس و حركت مهر هاست. دراين بازي مرتب ايراني ها برنده مي شدند.  هندي هامي گويند بازي شما فايده اي ندارد. تو بازي ما اساس بازي قاعده وقانون است. اما بازي شما اتفاقي وتصادفي. تاس مي ريزيد حركت مي كنيد .بزرگمهر مي گويد اتفاقا با زي ما، يه با زي طبيعي.جريان زندگي همينه،  تو زندگي اول يه جريان پيش مي آيد يه اتفاق مي افتد بعد ما حساب كتاب مي كنيم برنامه ريزي مي كنيم. از اول كه حساب كتاب نيست

.

واقعا براي من خيلي جالب بود اين به من آرامش مي دهد كه فكر كنم گاهي ميشود اميد وار بود چيزهايي جز اون چيزايي كه منتظرشان هستيم پيش مي آيد كه اميد وارم خوب باشند

اين خاصيت آدمه، به هر شرايطي سازگار مي شود. فقط نبايد براي پذيرفتن آن چه كه دست ما نيست مقاومت كنيم.البته سخته مي دانم و اينكه.....

 

گاه زخمي كه به پا داشته ام زير و بم هاي زمين را به من آموخته است

 

 

 

هميشه خراشي هست روي صورت احساس

 

 

هميشه خراشي هست روي صورت احساس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:51  توسط مهتاب  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:36  توسط مهتاب  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 20:13  توسط مهتاب  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:19  توسط مهتاب  | 

 

         

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 17:34  توسط مهتاب  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:1  توسط مهتاب  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 14:42  توسط مهتاب  | 

·        سلام تا حالا مردن يه آدم را ديدي من ديروز رفتم ختم يه پسر 21 ساله همه خيلي با كلاس بودن يه آقايي شعر ميرند آدم..... را خواند و بقيه هم گريه كردند بعد هم تمام شد به خودم گفتم آنچنان چسبيدي به دنيا كه انگار 1000 سال هستي با دوستم در مورد ادامه تحصيل ودكتري پزيرش گرفتن صحبت كرده بودم اما حالا فكر مي كنم خب ....از يك طرف دوره فوق داره تمام ميشه و از يك جا ايستادن بيزارم از يك طرف دچار يك جور پوچي شدم           من براي زنده بودن آرزوي تازه مي خواهم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9:24  توسط مهتاب  | 

 

دلا خو کن به تنهایی

که از تن ها بلا خیزد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:33  توسط مهتاب  | 

سلام زندگی سلام دنیا

من

می خوام تغییر کنم می خوام زندگی کنم می خوام ازمعجزه  لحظه ها استفاده کنم تو هر لحظه ای یه چیز جدید هست یه چیز جالب که حال من و بهتر می کنم من عاشق یاد گرفتنم یاد می گیرم به کار می برم و به محیط بر می گردونم دنیا اون وچند برار به من بر می گرداند

یک ادم کامل وجود ندارد من متمرکز نمی شوم این یا آن وچود ندارد یه چیز جالب وجود نداره چیزهای جالب، آدمهای جالب

 یه روز ناراحت کننده فقط یه روزه روزهای دیگه فرصت های دیگری است من نمی خوام متمرکز بشم

محبتم وعشقم و به دنیا می تابانم اون را چند برابر دریافت می کنم این قانون کاینات است

به تاریکی چشم بدوز راهت را پیدا خواهی کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 23:20  توسط مهتاب  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زادگاه من درخت بيد بود

سالها همسايه ام خورشيد بود

                                              شاپرك بودم مرا پرواز برد

هر پرم را يك نسيم ناز برد

داستانها دوستانم بوده اند

قصه ها ورد زبانم بوده اند

چشم وا كردم زمانم رفنه بود

قايق رنگين كمانم رفته بود

اينك اي شب من گياهي خسته ام

در تب آيينه آهي خسته ام

هر شهابي بر شبم تيغي كشيد

هر شبح در خواب من جيغي كشيد

دوره گرد بي زبانيها شدم

لب روش لال مانيها شدم

هر چه پارو مي زنم در وهم خود

غير تاريكي نبينم سهم خود

هر چه تمرين تبسم مي كنم

چون عروسكها تكلم مي كنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:16  توسط مهتاب  | 

کمیاگردر پی راز جهان است

و روا نشناس در جستجوی راز دل

تنها شاعران می توانند سخن مرا در یابند

اگر کسی ازمن خواهشی کند،یعنی هنوز روی این زمین به دردی می خورم.خواهشش را انجام می دهم، شاید رنجش را کمتر کنم.

 

خداوند دعای آنانی را می شنود که می خواهند نفرت از آنان گرفته شود. اما به دعای آنان که می خواهند از عشق بگریزند ناشنواست.

 

پس چیزی یاد بگیر. در این لحظه، آدمهای زیادی از زندگی دست کشیدند.خشمگین نمی شوند فریاد نمی کشند فقط منتظرند تا وقت بگذرد. چالش های زندگی را نمی پذیرند،و زندگی هم آنان را به چالش نمی خواند. این خطر تو را هم تهدید می کند واکنش نشان بده با زندگی رو به رو شو، از زندگی دست نکش.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:20  توسط مهتاب  | 

جهان همیشه در مبارزه مابرای تحقق رویاهایمان  به ما کمک می کند،هر چند که احمقانه به نظر برسند،رویاهای ما هستند وفقط خودمان می دانیم که چه بهای سنگینی برای داشتن آن پرداخته ایم.

 

اگر انسان شجاعانه به  جستجوی عشق برخیزد، او حضورش را آشکار خواهد کرد وآنوقت عشق

بیشتری بسوی خود جذب خواهد کرد. اگر یک نفر به ما لطف داشته باشد،همه به ما لطف خواهند

داشت،اما اگرانسان تنها باشد باز هم تنهاترمیشود.زندگی خیلی عجیب است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:28  توسط مهتاب  | 

همه چیز به خوشی ختم میشود.اگر کارها خوب به پیش نمی رود برای آن است که شما به پایان نرسیده اید.

 

تصمیمات و تقدیرات الهی اسرار آمیز هستند اما همیشه به صلاح ما می باشند.

|مکتوب|

 

وقتی کسی راهش را انتخاب کرد نباید بترسد.باید حتی برای برداشتن گامهای غلط شهامت کافی داشته باشد.

 

معجزه هیچ توضیح وتوجیهی ندارد اما برای آنانی که به آن اعتقاد دارند رخ می دهد.

 

خداوند کلمه است.مراقب باش چه می گویی در هر موقعیت هر لحظه ای از زندگی ات مراقب باش.

کلمه نیرویی عظیم تر از همه آیین ها دارد.

 

در دنیا هیچ چیز کاملا خطایی وجود ندارد حتی یک ساعت از کار افتاده هم می تواند دو بار در روز وقت دقیق را نشان دهد.

|بریدا|

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:39  توسط مهتاب  |